شهاب الدين احمد سمعانى
200
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
فقد حقّ لك ان تزهو خلقتك فردا لفرد . آنگه وهب بن منبّه گفت : آن ارتياح كه در آدم پديد آمد ، به فرزندان ميراث گذاشت ، جاهلان را نخوت آمد ، سلطانان را تكبّر آمد ، دوستان و محبّان را وجد آمد . شعر الا يا صبا نجد متى هجت من نجد * فقد زادنى مسراك و جدا على وجد سلطان تفريد و سپاه توحيد بود كه درآمد و آدم را از بهشت صيد كرد و از جمله كون در ربود . هر كه غارتشدهء سلطان غيرت گشت ، او را پرواى هيچ غير نماند 12 . بو الحسن حصرى شاگرد شبلى بود - قدّس اللّه روحهما - گفت : شبلى را به خواب ديدم بعد از وفات او ، پرسيدم كه كارت كجا رسيد و با تو چه كردند ؟ گفت : اى درويش همه عالم موقوفاند تا او با ايشان چه خواهد كرد . مشتى خاك را بيافريد و گفت : مرا با شما كارى است و آن كار در غيب بداشت ، هنوز آن كار به شما ننمودهاند . امروز بار آن كار است نه عين آن كار . مردى حمّالى از بازار بگيرد و تنگى بار مهر كرده بر پشت او نهد و راهى پيش او نهد كه اين بار برگير ، و مىبر . آن حمّال چه داند كه در آن بار چيست ، باش تا به منزل رسد و بار بگشايد . و العياذ باللّه اگر از اين بار ، مار به صحرا آيد . بار عبوديّت امروز در مهر ربوبيّت است . بار نقد است امّا اسرار بار در غيب است . همه صدّيقان عالم را جگرها آب گشت و دلها كباب شد تا خود از اين بار چه به صحرا آيد . تحقيق آن است كه من أقصته السّوابق لم يدنه الوسائل 13 . حصرى گفت : پرسيدم كه يا شبلى ! با تو چه رفت ؟ گفت : مرا حاضر كردند و گفتند : چيزى خواه . گفتم : الهى ان ادخلتنى الجنّة فبعدلك و ان جعلتنى للوصال اهلا فبفضلك . عبارت خلق آن است كه گويند : بار خدايا اگر به بهشت برى فضل تست ، و گر به دوزخ برى عدل تست . شبلى اين را برگردانيد ، گفت : بار خداوندا اگر به جنّت عدن فرود آرى ، عدل تو است و اگر اهل وصالم گردانى ، فضل تو است . / a 64 / شعر و الهجر لو سكن الجنان تحوّلت * نعم الجنان على العباد جحيما 14 [ گفتهء عزيزان است كه الزّاهد صيد الحقّ من الدّنيا ، و العارف صيد الحقّ من الجنّة . زاهد صيد حق است از دنيا ، و عارف صيد حق است از بهشت . و لكم فيها ما تشتهى الانفس و تلذّ الا عين . قومى را يكاشفهم بذاته و يخاطبهم بصفاته ، قومى را به بهشت مشغول